The Secret Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 18 تیر ماه سال 1387

گلوی تازه

باید به دنبال گلوی تازه ای باشیم

در رهگذار جستجوی تازه ای باشیم

از طعم ادراک شقایق های وحشی مست

خمیازه ی باغ گلوی تازه ای باشیم

هر روز از تقویم برگی کهنه می افتد

غرق بهار از رنگ و بوی تازه ای باشیم

وقتی سکوت واژه ها را بر می آشوبیم

خوب است فکر های و هوی تازه ای باشیم

خون "اناالحق" را به رگ های غزل ریزیم

یک سینه، حلاج شهود تازه ای باشیم

از کوچه های سنگی تکرار آن سوتر

با آینه در گفت و گوی تازه ای باشیم

یک سوره از ابریشم بال ملائک چید

تجریدی از سرّ مگوی تازه ای باشیم

قد می کشد از هر طرف دیوار، باید از

پیچ و خم حیرت به سوی تازه ای باشیم

دندان به خون میوه ی عصیان زدن تا کی؟

سرشار طعم آرزوی تازه ای باشیم

یک جور دیگر هم خدا را می توان حس کرد

فکر نمازی با وضوی تازه ای باشیم

 

  

پشت هر لبخند

می کشم دستی به باغ پسته ی پیراهنت

گلفروشم، گلفروش خنده هی روشنت

تکمه ی پیراهنت را با نخ سبز بهار

می کند هر لحظه گلدوزی خیالم بر تنت

با پرند موج گیسویت تفأل می زند

دست کوتاه گناه آلوده ام بر گردنت

سبز باد این روزهای تازه مثل زندگی

لذت نان و پنیرو چایی آویشنت!

خوب یادم هست اواز تو را تنگ غروب:

خسته ام شهر شلوغ از ارتفاع آهنت

گاه گاهی روبروی چشم تو حس می کنم

پشت هر لبخند تلفیق سکوت و شیونت...

می نشینم تا گلویی تر کنم از خاطرات

تا ببارد ابر قدیس غزل بر دامنت!

شنبه 25 خرداد ماه سال 1387

ضـریح ناپیدا

 

سلام دختر آیینه پوش آبی ها!

کلید باغ شب قدر و سرِّ « اعطینا »

 

سلام ما به تو یاس کبود وسعت عشق

سلام ما به تو ماه تمام آینه ها

 

سلام بر تو که بانوی آسمان هایی

مقیم سایه ی تسبیح قدسی ات دنیا

 

سلام بر تو پیام آور مدینه درد

که در تهاجم آتش شکفته ای تنها

 

گل محمدی شعله ور، دوباره دعا!

بهار، دست به نفرین نمی برد بالا

 

سلام، شأن نزول صحیفه ی باران

عقیق زخم تو روح کتیبه ی دریا

 

تویی عصاره ی گل های ربنای رسول

و استجابت گیسوی «لیله الاسری»

 

تویی که سوره ی کوثر، نمی است از نامت

تویی که چادر تو، باغ سوره ی طاها...

 

تویی ادامه ی توفان ذوالفقار علی(ع)

کبود غنچه ی زخمت، شکوفه ی فردا

 

فدک، هزاری زخم شناسنامه ی ماست

به استناد شهیدان رمز « یا زهرا»

 

دل شکسته ی ما از نسیم می پرسد

کجاست تکِّه ی ابر ضریح ناپیدا؟!

 

 

                 تاریک ـ روشن

 

می کشم روی تمام لحظه هایم ناگهانی

با قلم موی غزل، چشم تو را رنگین کمانی

 

طرح گیسوی پریشان تو را تاریک ـ روشن

می کشم عاشق تر از پروانه روی شمعدانی

 

یک نسیم ناگهان نقاشی ام را با خودش برد

سر در آوردم از اینجا:« تپه های آسمانی »

 

ناگهان چشمت مرا دیباچه ی عشق ازل شد

برق زد کوه دلم بی وقفه در  آتش فشانی

 

ای پریزاد دوبیتی های صحراگرد فایز!

کو جنون نی لبک ها با گلویی شروه خوانی؟

 

دل به توفان می سپارم، هرچه باداباد امشب

هرکه می خواهد بگوید: سر به صحرا زد فلانی

 

باغ بی برگی ست ذهن دفترم، کی روبرویم

می نشینی تازه مثل فرصت سبز جوانی

 

می کنم وقف نگاهت، آخرین برگ غزل را

تا کمی شرح جنون شعله زادم را بخوانی

 

پنجشنبه 9 خرداد ماه سال 1387

امشب دوباره دست در آغوش ابرها
گسترده است باغچه سجاده ی دعا
امشب چقدر گریه ی شب بو شنیدنی
روی سرم وزیده شقایق چه دلربا
یک ناگهان نسیم سحرزاد غنچه داد
بارید بی مضایقه گل های «ربنا»
دیشب چقدر پنجره محو غبار بود
دیشب که بی تو یکسره مسموم شد هوا
برگی نداشت غنچه شب بوی خاطره
خمیازه می کشید شب افسرده، مرگ زا
امشب چقدر پچ پچ گنجشک های نور
غرق ترانه اند در آن سوی ناکجا
امشب چقدر پنجره ها با تو دیدنی
امشب چقدر حنجره ها ابی صدا
تفسیر یوسف از نفس ماه می چکد
در آیه آیه دست تکان می دهد خدا

یا ایها العزیز«1» بهار از زمین پرید

دستی تکان بده که غریبان آشنا؛

دیوار قد کشیده به پیش نگاهشان

در برگ ریز عاطفه محکوم انزوا

انگار فصل روزه ی گل های مریم است
ایمان بیاوریم وضوی سکوت را
چشمت دریچه ای به افق های باز شد
پیوند زد مرا به فراسوی واژه ها
یعنی مرا به حوصله ی سبز باغ برد
پشت درنگ فاصله ها جار زد بیا
تا خلسه های سبز گل سرخ پر زدیم
باران گرفت بر ملکوتی که ما دو تا...
بر دست هام ابر قنوتی نگفتنی
تا عشق مثل قوی سپیدی شدم رها!

 

 

 

 

 

 

۱-قرآن کریم

شنبه 24 فروردین ماه سال 1387

 

می تراود از چشمت، خنداه ای عتاب آلود

 

نوبهار سرمستی ست، آن دو چشم خواب آلود

 

تازه مثل فروردین، می رسی بهارآگین

 

غنچه می زند شبنم، از لبت گلاب آلود

 

چیدم از نفس هایت، صدشکوفه ی نارنج

 

سر زد از تبسم هات، شعری آفتاب آلود

 

سر زدم به شیدایی، قصه ام تماشایی

 

تا که ریخت از چشمت، شبنمی شراب آلود

 

پای بید مجنونم، درگذار ماه امشب

 

پنج پاره نامت ریخت، بر دلم شهاب آلود

 

استخاره ای کردم، چشم تو سیاهی رفت

 

در مقابلم جوشید، آیه ای عذاب آلود!

پنجشنبه 15 فروردین ماه سال 1387

گل ازپرندچشم تودرخواب می وزد

 

سرشارسایه روشن مهتاب می وزد

 

گل بانسیم آمدنت بال می زند

 

بردفترم پرنده ی بی تاب می وزد

 

درروح واژه هاهیجانی است دیدنی 

 

امشب که چشم مست تودرقاب می وزد

 

زل می زنی به خون سیاووش شعرمن

 

صدسهره برجنازه ی سهراب می وزد

 

دربازتاب روزه ی گل های مریمت

 

موسیقی شهودبه محراب می وزد

 

باورکن ازبهاردل انگیزدست تو

 

صدکوچه باغ نرگس سیراب می وزد

 

تابیده ای به موج غزل های دفترم

 

برمن هزارگوهرنایاب می وزد

 

***

 

ازمن نگیرگریه ی بی اختیاررا

 

گاهی که ابرخاطره ای ناب می وزد

     تاریخ سرودن5/11/86 برازجان

پنجشنبه 16 اسفند ماه سال 1386

انصاری نژاد

زیباست سمت باغ خیالت پریدنم

تا در پرند ماه بیایی به دیدنم

مست آن چنان که چرخ زنان با تو سر دهم

در گوش عرشیان غزل پر کشیدنم

مست آن چنان که دست برم در مدار ماه

آن گاه بنگری تو به آیینه چیدنم

دستی تکان دهید پری های ناگهان

مفتونِ عاشقانه دریا شنیدنم

هر شب کنار پنجره تا صبح دیدنی است

در پرنیان خاطره هایت خزیدنم

تا مشق دوست داشتنی بی نشان کنم

حسرت به دوش جرعه ای از خود رمیدنم

یک ذره مهربانی ات این روزها نماند

یا آفریده ماند برای ندیدنم

شنبه 4 اسفند ماه سال 1386

کبوتر

می خواستم که مشق کبوتر شدن کنی

در آسمان نشسته نگاهی به من کنی

در رهگذار نافله ی کوچه باغ  ها

یک سجده رو به وسعتی از یاسمن کنی

دل را به ذکر سبز بهاران گره زنی

غرق نماز شاخه ای از نسترن کنی

وقتی بهار از نفست غنچه می زند

فکری برای چشم حسود چمن کنی

می خواستم که رکعتی از عاشقانه را

لالایی ملایم شب های من کنی

قدیس بی نشان غزل های من شوی

تا سینه را کتیبه ی زخم کهن کنی

مثل عقاب پر بکشی روی ابر ها

گل چرخ ها زنی سفر سوختن کنی

وا می شود دریچه ای از آسمان تو را

مثل پرنده ای گذر از خویشتن کنی

هر چند سهم پنجره ی چشم های من

شب های بی ستاره ی بیت الحزن کنی

دستی تکان بده که به رغم برادران

روزی هزار معجزه از پیرهن کنی

کی می بری مرا به فراسوی واژه ها

بین صدای بال ملائک وطن کنی

قیصر1 که پر کشید و از ادراک ما گذشت

باید که بیش از این هوس پر زدن کنی

دستم به دامنت به خدا می رسانی ام ؟

آهی کشی دوباره و ختم سخن کنی !

 

1- زنده یاد قیصر امین پور

شنبه 27 بهمن ماه سال 1386

عاشورا

 

خیره در خون خدا ظهر محرم بارید

ابر با سرخ ترین حادثه توأم بارید

ماه ماتم زده ی تعزیه گردانی عشق

آسمان با جگر تشنه دمادم بارید

از غمش صبح ازل دستخوش توفان شد

عرفات است عزا خانه ی آدم بارید

سر به خون می زند از پنجره عرش مسیح

تا سیه پوش عزا حضرت مریم بارید

پر زدم تا ملکوت افق عاشورا

قلم آکنده شد از نشأه زمزم بارید

بر سرم سایه ی ابر کلماتی است شهید

دفتری سوخته از مرثیه خواهم بارید

کی شوی ترجمه ای دست وفادارترین؟

کوه هم در گذر واقعه شد خم بارید

عشق را لهجه ی قرآنی تو معنا کرد

وقتی آیینه ترین آیه ی محکم بارید

سنگ شد چشم من آقا تو قبولش کن که

قدر یک بال مگس، قدر مسلم بارید

 

***

 

ای ماه گواه داغ پنهانی آب

ها می شنوی شرح پریشانی آب

یک علقمه تشنگی ببین موج به موج

افتاده ترک باز به پیشانی آب

 

***

 

تلفیق خدا و خون فقط پیکر توست

خورشید گلی از چمن حنجر توست

شب وقف مدار چشم هایت مولا

صبح، آینه ی دستِ بهارآور توست

 

***

 

ای علقمه از خروش آن مست بگو

از تشنگی و ساقی بی دست بگو

دیدی که چنان شکست و آهی نکشید

زیباتر از این رشادتی هست؟ بگو!

 

 

عاشورای سال 14۲۹ هجری قمری

جمعه 19 بهمن ماه سال 1386

سبز سرخ

یک دم ای شور بختان ببیمید

سبز و سرخ درختان ببینید

این خیابان غرق سپیدار

این همه سرخ سبزینه افکار !

این درختان حسینی تبارند !

بر بلند آسمان شاخه دارند

اقتدا بر صنوبر ببینید

آسمانی کبوتر ببینید

هر چه سرخ است رنگ قیام است

نذر دریا – علیه السلام – است

باید آتش بگیری توکوفه

کوفه ای کوفه بی شکوفه

بام و دیوار لبریزی از گرگ

بیشه در بیشه پاییزی از گرگ

ها ! چه افسرده و سوت و کوری

سنگی اما نه سنگ صبوری !

کوچه ها خسته دلتنگ داری

مردم از تیره سنگ داری

آسمانت ورم کرده ، خونرنگ

کوچه های زیر آواری از سنگ

کوچه هایت کبوتر ستیزند

صحنه شوم جنگ و گریزند

قحطی وسعت آسمان بود

خشکسال گل و آب و نان بود

نخلهای تو خاکستر آورد

جای خرما فقط خنجر آورد !

دیدی آنک سپیدار گل داد

سرخ هفتاد و دو برگ افتاد

کربلا یعنی اندیشه سرخ

قامت سبز با ریشه سرخ

کربلا یعنی آیینه پوشی

از گلوی عطش جرعه نوشی

کربلا یعنی آتش سرودن

شرح خون سیاوش سرودن

معنی «العطش» در کویر است

آب اینجا سرابی حقیر است

میوه این قیام آتش و خون

کربلا یعنی آنسوی معراج

تیر ها را گلوی تو آماج

پرده سینمای جنون است

چلچراغ فقط اشک و خون است

آب شرمنده درک عباس

عاشقی زنده درک عباس

دستهایش پل آسمان است

تا خدا بهترین نردبان است

اوست آب آور حوض کوثر

این چه دستی است الله اکبر !

کربلا چیست عاشق ترین مرگ

همنوای شقایق ترین مرگ

کربلا یعنی از من گذشتن

در هوای شکفتن گذشتن

یعنی از هر چه خنجر گذشتن

چون ذبیح مطهر گذشتن

کوفه یعنی وفایی دروغین

دعوی کربلایی دروغین

رسم کوفه است تکفیر خورشید

غافل از فکر  تفسیر خورشید

خنجر از پشت خوردن شنیدی !

روز هنگامه مردن شنیدی !

سست پیمانی آهنگ کوفه است

هر پلیدیست همرنگ کوفه است

دل به دریا بزن کربلایی !

جرعه ای لا بزن کربلایی !

استخوان مانده سهم گلویم

تیر تبعیدیان پیش رویم

نینوایی کن این مثنوی را

شرح منظومه معنوی را

صد غزل شو رو شینم بنوشان

جرعه ای یا حسینم بنوشان

اینک اینک حسین ایستاده

چشمهایش بر آن سوی جاده

چون علی بسته عمامة او

کربلا مست هنگامة او

کوفی خنجر از پشت برگرد

خون عشقت در انگشت بر گرد ! ...

جمعه 28 دی ماه سال 1386

دوبیتی های عاشورایی

عاشورایی

نذر سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین (ع)

آن سر که از او رنگ شفق خون می ریخت

از نای بریده بر طبق خون می ریخت

در بزم شراب ، شب پرستان دیدند

قرآن که از آن ورق ورق خون می ریخت

6/5/75 . مهاباد

***

راه حسین

فردوس به زیر سایة ماه حسین (ع)

گل حاصل تسبیح سحر گاه حسین (ع)

مهتاب اشارتی است از جلوة او

خورشید چراغ کوچک راه حسین (ع)

***

یا حسین

آدینه ، خلاصه ای است از آه حسین (ع)

آیینه ای از ادامه ی راه حسین (ع)

از «ندبه» و «عهد» و «آل یاسین » راهی است

بر پنجرة ظهور خونخواه حسین(ع)

***

ستاره

نذر حضرت رقیه (س)

تنش لبریز زخم تازیانه

شب و ماه خرابه آشیانه

گل پر پر پدر را خواب می دید

ستاره نم نم از چشمش روانه

***

یا ابا الفضل (1)

تو و مشک و دو چشم تر ابا الفضل (ع)

و نخلستانی از خنجر ابا الفضل (ع)

فرات از شرم چکه چکه شد آب

پس از دستان آب آور ابا الفضل (ع)

***

یا ابو الفضل (2)

عموی لاله ها بی تاب برگرد

فدای قامتت سیراب برگرد

جلو تر شب پرستان در کمینند

نمی خواهیم بی تو آب ، برگرد

***

یا ابوالفضل (3)

به دندانت کشم از خوش خیالی

ببین ای مشک این آشفته حالی

اگرچه دست هایم از تن افتاد

نمی خواهم بیایم دست خالی !