وبلاگ شعر محمد حسین انصاری نژاد

ترتیل کامل قرآن ترتیل کامل قرآن
ترتیل کامل قرآن کریم
با صدای استاد شهریار پرهیزگار
موسیقی افزایش قدرت ذهن
بسیار مؤثر در افزایش سطح نبوغ آگاهی و قدرت ذهن
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 8 خرداد ماه سال 1388
جاده نارنج ها

 

 

به: زکریا اخلاقی 

جاده سرگردان، مسافر با تمام بی قراری 

 زیر لب می خواند از کوچ پرستوی بهاری 

 باز صحرای تهی از بال بال قاصدک ها 

 آسمان قحطسالی، آسمان بی قناری 

 خسته از انبوه مردابی شدن های پیاپی 

 خسته از اندوه تکرار هزاران زخم کاری 

 کوله بارش را به زخم شانه هایش می فشارد  

در خودش می پیچد از هرم نفس های اناری 

 چشم می دوزد به بهت جاده های پیچ در پیچ 

 یعنی این هم سهمت از عمری پریشان روزگاری 

 زخم ناپیدایی آمد، در نگاهش گریه سر داد 

 از تماشای شکفتن های گل های حصاری 

 با خودش آهسته می گوید: کجای این بیابان 

 می دود شعرم شبیه بچه آهویی فراری؟  

خسته می اندیشد آیا پشت این شب های اندوه؟  

چشم هایی هست سرشار از شکوه شب شکاری؟  

یادش آمد از سفر، راهی به سمت خانه ای هست 

 جان پناهی، بلکه ماهی در شب بی غمگساری 

 می رسد روزی که بنویسد به هر برگ غزل هام  

مهربان با خط نستعلیق چشمش یادگاری 

 در به رویم می گشاید شاعری از نسل باران 

 تا مضامین شکفتن می شود در سینه جاری 

 روبرویم می نشیند با تبسم های شرقی 

 می سراید عشق را در وسعتی آیینه کاری 

 کاج ها غرق اناالحق می شوند از شوق آنجا  

تازه می گردد به رگ هایم هوای جان سپاری 

 ناگهان آن روز چشمم می شود اردی بهشتی 

 می نهم در جاده ی نارنج ها رنج خماری 

 خستگی های دلم را بی تعارف می تکانم 

 از ورای دود و ماشین و هیاهوی اداری  

تا مگر یک رکعت از آیینه در گوشم بخواند 

 حس کنم اشراق را در خلسه ی شب زنده داری

پنجشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1388
غزل کاشی ها

محو در گستره‌ی آبی نقاشی‌ها


غزلی چیده ام از زمزمه‌ی کاشی‌ها


باز در خلسه‌ام آواز «بنان» می‌پیچد


حافظ آهسته مرا برده به خوش‌باشی‌ها


بر سرم سایه‌ی ابر کلماتی است شهید


شب رویایی شاعر شدن کاشی‌ها!

 

شب گل انداخته ازجلوه ی طاووسی تو   

  

یاقلم موی تودرپرده ی نقاشی ها   

ذفترم باغچه‌ای نرگس شیرازی توست


کار چشمت شده سر مشق غزل‌پاشی‌ها!


طرح لبخند تو را ماه به ماهی ها گفت


شور انداخته در برکه ای ازکاشی ها 

 

می تراودبه لبت آیه ی تحریم شراب    

که پراکنده شده حلقه ی عیاشی ها  

هیجانی ازلی ریخته‌ای در غزلم


منم و کوچه‌ی رندی‌ها، قلاشی‌ها


شعر من یک ورق از باغچه‌ی شب بویت


شرح سربسته‌ای از فلسفه‌ی گیسویت!


پنجشنبه 27 فروردین ماه سال 1388
از دریا

   

توبه بایدکردشاعر،فرصت آبی تری نیست 

ابرهای گریه راتصمیم خورشیدآوری نیست 

بی صدامی افتدازتقویم هاهرروزبرگی 

پلک تا بر هم زنی ناگاه برگ دیگری نیست 

کوچه باغ اطلسی های سحر همسایه‌ی توست 

حیف بر سجاده‌ات فانوس اشک پرپری نیست 

سهمت از صحرا به غیر از لاله‌های حسرت آگین 

درکت از دریا بغیر از حیرت پهناوری نیست! 

سال‌ها تعطیل کردی روشنی را بر نگاهت 

زیر سقف آسمان غمگین  تر از تو شاعری نیست 

تا قیامت باد روشن در دلت سوسوی اشکی 

گرچه پرواز  تو را حاصل بجز خاکستری نیست 

***

شعله زد کبریت ماه و چشم‌هایت دیدنی شد 

بال بال مرغ آمین دعایت دیدنی شد!

 

 

جمعه 21 فروردین ماه سال 1388
شکوه اساطیر

شاعرتر از سال پیشی، مجنون ترم از همیشه 

  

در بندر چشمهایت، «مفتون» ترم از همیشه 

   

امسال هم مثل فایز، شبگرد عشق پریزاد 

  

با شروه ی نی لبک ها، افسون ترم از همیشه  

 

وقتی غزل می سرایی، هم بغض زاینده رودی 

  

می خوانمت موج در موج، کارون ترم از همیشه 

   

بر شانه ام زخم هایی است، غرق شکوه اساطیر 

  

با صد شقایق جراحت، گلگون ترم از همیشه 

    

زخمی که زد نابرادر، در چاهم افکند آنگاه 

  

فریاد زد: آی یوسف! شمعون ترم از همیشه 

   

امشب نی هفت بندم، آن شور شیرین ندارد 

  

چوپان عاشق ترین کوه، محزون ترم از همیشه 

 

*** 

 

یک زخمه ای شمس تبریز، ای شعر زخم دل انگیز! 

 

امشب سه تار غمت را، مدیون ترم از همیشه 

دوشنبه 3 فروردین ماه سال 1388
شب عید

شب عید آتشی بر خرمن اسفند خواهی زد


به فروردین چشمانت مرا پیوند خواهی زد


برای آن که  فروردین شود اسفند چشم من 

 

قدم بر پشت بامم با گل و اسپند خواهی زد

  

دلم دور از تو گلدان ترک خورده است میدانم


ترک های دلم را با نگاهت بند خواهی زد


تمام لحظه های من تهی از آب و آیینه است


بگو بر ظلمت یخ بسته‌ام لبخند خواهی زد؟


کدام ابر سترون سنگ قبر لحظه‌هایم شد


به چشمانم گل‌ای سبز سخاوتمند خواهی زد؟


برای این پلنگ زخم‌دار بیستونت باز


شب مهتاب فال سوختن تا چند خواهی زد؟!


گواهم سال‌های حسرت آلودی که پرپر شد


در اثبات جنونم تکیه بر سوگند خواهی زد؟


در این حجم نفسگیر حقارت‌های مردابی


صدایم از ورای قله ی الوند خواهی زد؟


و مشتی از پر سیمرغ لای این سفرنامه است


از آن حرز امانم را به بازوبند خواهی زد


غروبی تار خواهم زد تمام انتظارم را


دف تنهایی‌ام را آسمان یک چند خواهد زد


 

گل

جمعه 2 اسفند ماه سال 1387
کجای وسعتی از...

                                                                                  تقدیم به آخرین موعود(عج الله)


کجای وسعتی از آفتاب گردان‌ها

نشسته‌ای به تماشای ما پریشان‌ها؟!

کجای این شب مهتاب می‌زنی لبخند

به روی مزرعه ی آفتاب گردان‌ها

چقدر عقربه‌هاشان به سمت خانه ی توست

به وقت شرعی خورشیدی‌ات گل افشان‌ها!

شهید باغ اشارات چشم‌های  تواند

که مانده‌اند در اوصافشان غزل خوان‌ها

تمام جاده چراغانی نفس‌هایت

پر از ورق ورق اردی بهشت، گلدان‌ها

زمین قلمرو گل‌های آفتابی توست

زمان پر از هیجان شکوفه باران‌ها

دوباره دست تکان می‌دهی به سمت بهار

دوباره شور شگفتی است در نیستان‌ها

کنار تپة نرگس مسافری می‌خواند

خوش است با تو تماشای گل به دامان‌ها

ولی مضایقه کرد آسمان تبسّم را

نمانده بوی کبوتر به زیر ایوان‌ها

درا که تفرقه تعطیل کرده عاطفه را

پرندگان پراکنده‌اند انسان‌ها!

کجاست سمت سحر‌زای خیمه ی سبزت

کجاست فرصت گل چیدن از فراوان‌ها؟!

بهار می‌رسد از راه تازه مثل ظهور

و در ادامه ی نامت گرفته باران‌ها!


 

شنبه 19 بهمن ماه سال 1387
دو غزل تازه

 ۱) 

می نوشم از دست سحرزایت شرابی

در استکانم طعم قرص آفتابی

حس می کنم در هر رگم اردیبهشتی

سهم ورق های دلم آیینه، آبی

حس می کنم بوی تو از سمت نشابور

در هفت فصل عاشقی فصل الخطابی

در چشم هایم چرخش "عین القضاتی"

در لحظه هایم یک نیستان التهابی

در سایه سار چشم هایت می نویسم

با خط نستعلیق گیسویت کتابی

دست مرا بالا ببر باید بچینم

ناگاه زنبیل تمشک آفتابی

باید بچینم یک بغل اشراق شب بو

تا بشنوم از آسمان امشب خطابی

دف می زنی و می روم آن سوتر از ماه

از شهپر جبریل می گیرم گلابی

در سینه ام یک قونیه باران اشراق

ای شمس تبریزم برانگیز انقلابی 

 

  ۲)

 

                                    نخستین کس که در مدح تو شعری گفت آدم بود

                                                                                          علیرضا قزوه

 

 

تجلی کرد دستی پرده بالا رفت آدم را

در آن تاریک روشن ها تبسم کرد عالم را

هوس بارید شیطان پشت گندم زار می خندید

هبوط ناگهان در ناکجا افکند آدم را

نگاهی کرد آدم خیره بر بام بلند عرش

در آنجا دید چرخاچرخ ارواح مکرم را

خدایا توبه آیا قبول افتاد؟ آدم گفت

بگیرم دامن سبز کدامین اسم اعظم را؟

خطاب آسمان: آدم تماشا کن، کشید آن گاه

سرانگشت خدا تصویری از ظهر محرم را

ازل بود و مسیح از اضطرابی سرخ می لرزید

ورق می زد نفس های شهید باغ مریم را

سپس باران گرفت و توبه آدم قبول افتاد

شکوه گریه اش آن جا پدید آورد شبنم را

تمام کشتی پیغمبران ساحل نشین او

به زیر بادبانش بر می افرازند پرچم را

به بام منبری از نی نزول سوره کهف است

و رستاخیزی از اعجاز، قرآن مجسم را

قلم اینجا رسید و خون به بیت آخرم افتاد

در این ظهر عطش آتش به موج دفترم افتاد 

 

محرم

جمعه 27 دی ماه سال 1387
بغضی برای غزه


زیتون زارهایت

شکوفه خیزترین فرصت بهار

و جنگل بید مجنونت

با خون گلوی بریده ی لیلی ها

مدار هزار کهکشان ستاره سرخ است

                            دنباله دار

ترانه های شبگردت را

موج موج مدیترانه

تشییع می کند

و چکه چکه سوگواره هایت را

در خلوت بی نشانه ترین قبرهایت

                             تکه

                             تکه

                             تکه

                             ابر!


بگذار دست های کوچک "سمرا" را

چرخ های بی رحم بولدوزر

مچاله کند

و گونه های خونی "عدنان" را

بمب های فسفری

                             باغ لاله



بگذار تا بی شکوفه بماند

                             کوفه

و سنگ صبور چشم های علی باشد

                              چاه

و رنگ پریده گواه غربت شقایق هایت

                               ماه

                                آه!



این روزها نابرادران عرب

شانه به شانه ی شریح قاضی ها

از پله های خون تو بالا می روند

و زیر کسای کاخ سفید می چرخانند

                                 شمشیرها را



به زیتون زارهایت سوگند

می شنوم نفس های سپیده را

و از گل قطره های خونت

                                   آفتاب!


جمعه 20 دی ماه سال 1387
پیام شهر شما

به کبوتران خونین بال غزه

 

شب ستاره شمردن به بام شهر شماست


و ماه، مرثیه خوان تمام شهر شماست


شکسته می‌شنوم شیشه‌های بغض زمین


که روی آینه‌ی صبح و شام شهر شماست


صدا صدای نفس‌های خشم شعله‌ورِ


پلنگ شب شکن انتقام شهر شماست


صدا صدای قنوت ستارگان شهید


که سهم حنجره‌هاشان سلام شهر شماست


به رنگ العطش خیمه‌های عاشورا


پر از شکوفه‌ی سرخ قیام شهر شماست


دو دست کوچک «سمرا» شکفته سنگ به دست


کنار پنجره‌ی ازدحام شهر شماست


نماز ظهر عطش را چه سرخ زمزمه داشت


که اقتدا به شقایق مرام شهر شماست


به زیر تانک، ورق‌های باغ لاله‌تان


که خط خون خدا را ادامه شهر شماست


و کوفه غیر شقاوت کمی شکوفه نداد


به چاه، خطبه‌ی آه امام شهر شماست


تکان نخورد کلاه " شریح قاضی" ها! 

 

که خون فاجعه شرب مدام شهر شماست 

 

و از نگاه کبوتر ستیزشان پرواز


همیشه های خدا اتهام شهر شماست


پس از معاهده ها گرم رقص شمشیرند


ولی حماسه‌ی گلگون پیام شهر شماست


قسم به سوره‌ی زیتون به آیه آیه بهار


دوباره قرعه‌ی سبزی به نام شهر شماست



 

جمعه 13 دی ماه سال 1387
تا آبی اوقات باران

به رکریا اخلاقی و  غرل های بیاد ماندنی اش  

کسی آهسته می خواند ورق های تماشا را  

هزار آیینه می‌گیرد تبسم های دریا را  

 

صدا از کوچه باغ روشن اشراق می آید 

که می‌خواند به گوشم سوره ی سبز تماشا را 

 

صدا پژواک تسبیح شقایق‌های تجریدی است 

که گسترده است اینجا جانماز اطلسی ها را  

 

صدا با خود مرا تا آبی اوقات باران برد 

سپس فواره ای شد سایه روشن های زیبا را 

 

صدایش طعم شب های خلیج عشق می‌ریزد  

و طرح نی لبک‌های جنون نا شکیبا را 

 

کدامین مرغ آمین پشت پرچین خیال اوست 

که در هر واژه می‌ریزد شهود باغ معنا را 

 

و در موج غزل‌هایش خدا را می‌توان حس کرد 

به ادراک تبسم‌های گل تا می برد ما را 

 

از آن بالا صدایم کرد می‌گویم ببخش ای خوب 

درو کردم شبی بال و پر خورشید پیما را 

 

چقدر آن روزها تعطیل کردم آسمانم را 

و آونگ هجوم باد فانوس خدایا را  

 

چقدر آن روزها مصلوب شد در من مسیح عشق 

دلم ناقوس شد یکشنبه‌های بی کلیسا را 

 

ولی تا با شکوه لحظه‌هایت آشنا گشتم 

فراسوی افق های شکفتن می‌نهم پا را  

 

نشستم زیر باران اشارات سحرزایت 

از این آیینه باید آفتابی دید فردا را