شنبه 26 فروردین ماه سال 1385

     نذر حضرت امام رضا –ع-

 

امشب آهسته مرا سمت نشابور ببر

پای ایوانی ازآیینه ام ازدور ببر

محضرحضرت خورشیدبه پابوس برو

برگ سبزغزلی هم شداگر جور ببر

ذکر«یاضامن آهو»به لبت تاجوشید

بی درنگ ازنفس عشق،گل نورببر

دعبل داربه دوشی اگراز دل رویید

از غزل باغچه ای نرگس مخمور ببر

همه آشفتگی ام،شوق عطشناک مرا

به عزاخانه نفرینی «انگور»ببر!

کوچه درکوچه خراسان تورا باریدم

لطفی ای ماه ومرا درگذر نورببر

کفتر سوخته ِی گنبد خویشم گردان

دلم از این شب متروک تر ازگور ببر!

 

              تاریخ سرودن:10/1/85.اهرم

 

 

جمعه 25 فروردین ماه سال 1385

می رسد ازراه همدوش بهاران سال دیگر

می زنم آهسته باشعرشکفتن فال دیگر

قدکشیدازچار فصل دل انارستانی اززخم

سرزدازپیشانی ام چشم تورا تمثال دیگر

دل به دست جاده های گیج آویشن سپردم

باخیالت سبزشدییلاقی ازآمال دیگر

پشت دیواربلند روبه گندم زار عصیان

این منم حوای من!شیدای خط وخال دیگر

ازورق گردانی تقویم ها محصولم این است

عکس تو بایک دل ازغصه مالامال دیگر

بال می ریزد به روی دفترم یک شعله ققنوس

می تراود ازجنونم مرغ آتش بال دیگر

ازگذار سال  هفتاد وچهار آیینه،حسرت

دفتری تا خورده ماند ووا‍‍ژه های لال دیگر

دردلم جامانده یک کشمیر شهرآشوب ازتو

هفت بند افسانه ام اما دریغ ازحال دیگر

عید آمدعید،اما لکنتم راه گلو بست

می دهم شرح غمت امروز شاید سال دیگر!

                (تاریخ سرودن27/12/84. اهرم)

جمعه 25 فروردین ماه سال 1385

 

flower

 

هر صبح،پیش پای تواعجاز می شود

پلک تمام پنجره ها باز  می شود!

لبخند می زنی آهسته مثل صبح

فصل قشنگ عاشقی آغاز می شود

گویی بهار ازنفست غنچه می زند

وقتی لبت قناری آواز می شود

افسون آن نگاه سحرزاد می شوم

انگار غنچه غنچه دلم باز می شود

آرام باخیال تو تاخواب می روم

رؤیام رنگ باغ گل ناز می شود

عمری گذشت غیر خیالت به باد رفت

چشمت شگفت خانه برانداز می  شود!

چون چینی شکسته دلم بند می خورد

باتو پرازقصیده ی پرواز می شود

ای شیشه های سردسکوت شبانه ام!

طبع خموش قافیه پرداز می شود!

فالی دوباره می زنم  آن گاه خانه ام

یک کوچه باغ نرگس شیراز می شود!

درسایه سار چشم تو گل داده این غزل

فرداببین سفینه ای ازراز می شود

***       *** *** *** **     (تاریخ سرودن23/4/84 .اهرم)           

جمعه 25 فروردین ماه سال 1385

 

عطرالهام غزل می وزداز نام تویکریز

بوسه می گیرم ازآن لحظه وچشمان تورانیز

نفس آینه هاتازه شدامشب که شکفتی

چون گل ماه به پیشانی من خاطره انگیز!

آمدی پنجره ی کوچک دنیام به هم خورد

دراتاقی همه گلدان ترک خورده ی پاییز

دست بردارید ای مردم ازاین مست قلندر

آدمم من چه کنم؟سیب وچنین وسوسه آمیز!

الغرض چترنگاهت به سرم باد همیشه

دفترسبزدلم نذر تو ای سبز غزل خیز!      

***       ***        ***         

             (تاریخ سرودن9/2/84.اهرم)

جمعه 25 فروردین ماه سال 1385

      به آنان که درپیچ وخم روزمرگی ها وپشت میزها،. شمیم بهشتی شهادت وپرنده وپرواز راازیاد برده اند

سوگند می خورم که شقایق نمانده اید!

ققنوس های حادثه!عاشق نمانده اید

پرچین کشیده اید نفس های باغ را

یک کوچه راچراغ شقایق نماند ه اید

یک شبنم ازقصیده ی باران نخوانده اید

هم صحبت سپیده ی صادق نماند ه اید

ازسرخی غروب اناری نچیده اید

هم مشرب مسافر مشرق نمانده اید

یک آیه ازصحیفه ی سبز بهار را

ازبر نکرده،مست حقایق نمانده اید

سربرنکرده تیشه ای ازبیستون تان

مجنون تان کجاست که وامق نمانده اید!

حتی هوای نافله ی باغتان نماند

جز درگذارخار علایق نمانده اید

پشت دریچه های کبود همیشگی

بر لطف ابر معجزه واثق نمانده اید

چون صخره بر جزیرۀ مجنونی ازشهید

قایق کجا که باد موافق نمانده اید!

تافرصت پرنده شدن پرزد اززمین

مردان آفتابی سابق نمانده اید!!

 تاریخ سرودن:28/10/84.اهرم

جمعه 25 فروردین ماه سال 1385
با سلام
شعری که زبان حال فرزند یک مفقودالاثر است
هر چه دیدیم از آن روز سفر بود پدر
هرچه خوردیم همه خون جگر بود پدر
شب برگشتنت از جبهه خونین جنوب
چشممان تا گذر صبح به در بود در
اشک و لبخند و دعا و دو سه سجاده نماز
کارمان از سر شب تا به سحر بود پدر
عکس‌ها خاطره‌ها ثانیه‌ها می‌گفتند
که در آن عافیت آباد خطر بود پدر
بعد از آن شب که سکوت از همه جا می‌بارید
خانه بی‌تاب به دنبال خبر بود پدر
لای دیوار خبرهای بدی می‌آمد
حرف‌هایی که پر از داغ و شرر بود پدر
می‌شنیدیم و فقط خون جگر می‌خوردیم
کاش گوش و لب و چشمم  همه کر بود پدر
بعد از آن سال که از جبهه نیامد نامت
همه گفتند که مفقود اثر بود پدر
بعد از آن سال که از جبهه نیامد نامت
مادرم جای شما جای پدر بود پدر

با تشکر
دوشنبه 21 فروردین ماه سال 1385
آلاله ی بهشتی ام سلام! چه زیباست همنفس خیال تو بودن،در پرسه های شبانه ی دلتنگی راه خانه ی تو راگرفتن وبه نفس آسمانی ات متبرک شدن!چقدر پاک ودوست داشتنی اند لحظه هایی که شانه به شانه ی تو کوچه های خلوت وصمیمی ای که آن روز ها باچراغ داغشان آذین می بستیم را آرام سلام گوییم وردپایی ازشقایق ها رابگرییم. سید!افسوس کوچه ها دیگر آن کوچه های قدیمی نیستند ورنگی ازدردوداغ ندارند. کوچه هادیگرآجیل اخلاص تقسیم نمی کنند وطعم شهادت وآسمانی شدن رادردل ودماغ عابران خسته نمی پراکنند!پنجره ها رو به باغ گل محمدی باز نمی شوند...ردپایی ازکبوتران سپید برجای نمانده است!... دیوارها نمایش مردم فریبی است درشهر ماکه سهم ابوذر غریبی است! سید!راستی مگرسنگ شده ایم ویاطلسم مان کرده اند؟!یادت هست هرشب ازپشت بام چقدرستاره می چیدیم و بدرقه ی راه سینه سرخان مهاجر می کردیم؟!یادت هست مهتاب چه صداقت معصومی رابه آبی حیاط خانه مان می پاشید؟!یادت هست تاخدافقط یک سجده فاصله بود؟! اماامروزچه بگویم برادر: اهل کوچه همه رفتند ولی ماماندیم حقمان است اگربی کس وتنها ماندیم دربه روی همه وابود ونمی دانستتم شهر لبریز خدابودونمیدانستیم هیچ تقصیرکسی نیست اگر رنجوریم روشنی هست،خداهست،ولی ماکوریم! آری همسفر!روشنی هست،خداهست،ولی... سید!بیا پابه پای نسیم،درشبی بی ستاره غمگینانه پرسه زنیم وسپیدارپیر کوچه را بپرسیم «خانه دوست کجاست؟».بیادوباره کوچه های قدیمی شهرراسلام دهیم وبه پنجره لبخند بزنیم.شوریده سران شبگرد شهررا سیب سرخ بشارت تعارف کنیم.تصویرلاله های پرپررادرقابی ازشکوفه برشانه های سنگی دیوار بیاویزیم. گرداز رخسارشمعدانی هاوآیینه های غبار گرفته بزداییم .پس باتمام حنجره فریاد بزنیم: تاشقایق هست باید زندگی کرد!
جمعه 18 فروردین ماه سال 1385

           اینجاگلاب وپنجره ازیاد می روند             

شبهای اشک وخاطره ازیاد می روند

شوقی برای پرزدن ای آسمان نماند

زخم وصداوحنجره ازیاد می روند

آن شانه هاکه نعش ستاره کشیده اند

غرق غبارودلهره ازیادمی روند

آن روزهاکه روبه خدابال می زدیم

یاران چه شدکه یکسره ازیاد می روند؟!

کوسبز جامگان؟چه غریبانه پرزدند!

خواندوگریست زنجره«ازیادمی روند»

شرمنده ی شکوفه ی اشکی است  چشم ما

عطرو شهید و پنجره از یاد می روند

 

چهارشنبه 16 فروردین ماه سال 1385

 

شهید سید مرتضی آوینی

من مقتل سرخ لاله ها رادیدم

گلجوش ترین خاک خدارا دیدم

ازآینه ی نگاه «آوینی»عشق

بی پرده،تمام کربلا رادیدم!

چهارشنبه 16 فروردین ماه سال 1385

 

یا مهدی

یک سال،سنگین گذشت وبوی بهاری نیامد

عطرنسیمی نپیچید،بانگ سواری نیامد

بی پرده می گویم امشب،ماکشته ی راه نانیم

یک تکه ایمان نداریم،یک سربداری نیامد

خشم خدای تمدن ،ایما نمان را درو کرد.

سنگیم سنگ سیاهی ،از عشق کاری نیامد

گفتند می آید از راه ،صبح همین جمعه ناگاه

عمریست چشم انتظاریم،حتی غباری نیامد

می دانم این کفر محض است،درمذ هب چشمهایت

گفتند آقایتان کو؟گفتیم باری نیامد

آدینه های غریبی ،برموجها دل سپردیم

آن تک سوار خروشان ،باذوالفقاری نیامد

دستی برایم تکان ده،پوسیدم اینجا امان ده

یک سال سنگین گذشت وبوی بهاری نیامد

 

   1      2      3    >>