X
تبلیغات
رایتل

شعر و دل نوشته ها
مجموعه شعرهای منتشر شده:۱-یک باغ زخم تر ۲-سبز سرخ ۳-روی شانه ی اروند ۴- و زلیخاست که بر پیرهنم می گرید ۵-پرندگان پراکنده اند انسانها ۶- زمز 
لینک دوستان

این بوی توست بر کلماتم وزیده است

شعرم به سایه سار عبایت رسیده است

آهوی بی قرارم و این شعر سر به زیر

جز گنبدت که سایه امنی ندیده است

یعنی که در ادامه به خورشید می رسد

آغشته با دعای کدامین سپیده است!

«دعبل» نشسته در هیجان کبوتران

آهسته گرم زمزمه ی یک قصیده است

چرخی به کوچه باغ نشابور می زند

با کاتبی که از لبت آیینه چیده است

با کاتبی که از ملکوت صدای تو

 نی نامه ای برای خودش آفریده است

سرمشق کاتبان ازل باد تا ابد

رسم الخطی که از شب زلفت کشیده است

خوشبخت، دعبل و صله ی آسمانی اش

خلعت برای صبح قیامت خریده است

گفتی بخوان مصائب آل بهار را

می خواستی تکان بدهی روزگار را


دعبل بخوان قصیده «آیات[1]» عشق را

این نای هشت بند مناجات عشق را

مأمون بلند شد به خیالش قیامت است

قدقامتی که بسته ای آیات عشق را

حجت قبول ـ هروله در بیت بیت اشک ـ

چشمت نشسته چله ی میقات عشق را

مصرع به مصرع است غزل گریه ات شهید

زخمت شناسنامه، اشارات عشق را

وقتی حدیث لا به لبش غنچه می زند

شعری بخوان شقایقی اثبات عشق را

از ربنای نیمه شبش یک غزل بخوان

تا وا کنند باب ملاقات عشق را

وقت نماز عید چه عاشق کشی که داشت

خوش کن به ذکر ماه من اوقات عشق را

یک پرده کربلاست شب امشب صلا بزن

رندان جرعه نوش سماوات عشق را

تا خون قمریان حرم منتشر شود

تا کربلا قدم به قدم منتشر شود

 

مسموم تا عشیره انگور می شود

ام الخبائثی را مشهور می شود

ابلیس شعله بر جگر تاک می زند

مأمون میان عربده مخمور می شود

ابلیس با پیاله پی در پی آمده ست

مأمون به حکم وسوسه مأمور می شود

چشمان توست بر ملکوت رضا فقط

لب هات غرق حی علی النور می شود!

گفتی به دعبل از ازل اینجاست قبر من

در بی شمار معجزه محصور می شود

موسی به چله چله میقات صحن من

مشهد تمام بادیه اش طور می شود

پل می زنند سمت ضریحم فرشته گان

عرش ستاره نذر نشابور می شود

من ضامنم که خشم جهنم از آن به بعد

از زائران گنبد من دور می شود

پلکی مگر به هم زدی آهو وزیده است

در گرگ خیز جاده به این سو وزیده است

 

ناگاه زنگ ساعت محشر بلند شد!

تاریک شد زمین و سراسر بلند شد

دارالاماره در قرق کفر رفته بود

جای اذان واقعه تندر بلند شد

ابلیس با طبق طبق انگور پیش رو

دود از سماع باده و ساغر بلند شد

یک باره از شقاوت آن شب پرست مست

ابری کبود جانب خاور بلند شد

مرو ایستاده بود و دلش قطعه قطعه بغض

از سینه اش چقدر کبوتر بلند شد

وقتی نشست بر جگرش حبه حبه داغ

سویش هزار مرتبه خنجر بلند شد

بر تخت، ابن ملجم ملعون نشسته بود

دستش به روی شانه مأمون نشسته بود

 

تا شرحه شرحه سلسله را باد می برد

صبر تمام قافله را باد می برد!

دلواپسند یکسره از نینوای تو

تا کوفه کوفه حرمله را باد می برد

از «ابن سعد» فاصله تا «ابن سهل» نیست

ابرو زدی و فاصله را باد می برد

دشمن خیال کرد که حکم بهار مرد

سجاده های نافله را باد می برد

می گفت آسمان به اسارت که می رود

خون هزار چلچله را باد می برد

در مکه سعی و تلبیه تعطیل می شود

در موج اشک هروله را باد می برد

«طب الرضای» باغ، لگدکوب می شود

شرح تمام مسئله را باد می برد

غافل که رویش از نفحات صدای توست

هر برگ گل صحیفه «طب الرضای» توست!

 

اینجا چقدر آینه در رفت و آمد است

این روضه النبی ست خدایا نه مشهد است!

این مسجد النبی ست و یا بقعه الرضا (ع)؟

اینجا تمام پنجره نور محمد ـ ص ـ است!

این بقعه الرضا (ع) ست که پل بسته تا بقیع

تا بقعه النبی چقدر نور ممتد است!

بر دفترم فرود کبوتر زیاد شد

دیدم دریچه های دلم سمت گنبد است!

بر کشتگان عشق، مسیح آمده است نه!

دارالشفای حضرت چشمش سر آمد است

بر خستگان واقعه لبخند می زند

دیگر چه فرق، بیمارش خوب است یا بد است؟!

شوری ست در دلم ـ نفس صبح و تسخیر ـ

جز هشت بند گریه به دستم نمانده است

در موج خیز حادثه چشمش سفینه است

شرط ورود، روضه ی یاس مدینه است

 

انداخت در ضریخ، النگوی خود، زنی

پیچید بین همهمه، ناگاه شیونی

رنگ پریده، صندلی چرخ دار و بغض:

آقا عنایتی به پریشانی زنی

آقا تمام دکترها دست رد زدند

این بچه ی مرا تو فقط خوب می کنی

نقاره ... ناگهان صلواتی زلال و بعد

 اشک است و شوق، پنجره و چشم روشنی

روزی هزار بار از این دست می دهد

 چشمت شفای شیعه و گبر و برهمنی

اینجا چقدر زائو خورشید صف به صف

اینجا خوش است هر نفس آیینه چیدنی

با یک کرشمه ات به خدا می رسانی ام

با یک کرشمه آه در این عید دیدنی

دیدم که صبح می وزد از لای دفترم

مصرع به مصرع این همه خورشید بر سرم

 

امشب که کوچه کوچه سناباد شد دلم

یک ناگهان پرنده ی در باد شد دلم

نور از کجای محبس شدی شاهک است؟!

در مشهدم مسافر بغداد شد دلم

«بردأ سلام» می شنوم از خدای عشق

از شعله ها نفس نفس آزاد شد دئلم

از بی ستون سروده و شیرین شکفته است

در خون نشسته تیشه ی فرهاد شد دلم

می رفت بی مقدمه تا صبح بشکند

اما کنار « پنجره پولاد » شد دلم

برق گناه، خرمن اعمال سبز سوخت

باران گرفت چشم و به فریاد شد دلم

بارید!  با رضاست کلید شفاعتم

شکر خدا به کودکی استاد شدم دلم

دل سوخت قطعه قطعه و ترکیب بند شد

از گنبدت دو دست اجابت بلند شد

 

طوس است تا مدینه گل افشان چشم تو

یک کربلاست شرح شهیدان چشم تو

روح القدس هر آینه تفسیر می کند

شب های آفتابی قرآن چشم تو

جزء اصول مذهب آیینه ذکر توست

ما شیعه ی تبسم باران چشم تو

می خواستم غزل بنویسم علی الطلوع

وقف دریچه های فراوان چشم تو

دیدم نسیم با خودش آهسته می برد

این بند تازه را به خرامان چشم تو

گلدسته ی شهید تو را گریه می کنم

قلبم شقایقی ست پریشان چشم تو

برگی ست سبز، تحفه درویشی دلم

جایی که دعبل است غزلخوان چشم تو

شورت حجاز را به دلم تازه می کند

چشمت نماز را به دلم تازه می کند

 

در شهر ما که از تو قدمگاه مانده است

سهم تمام پنجره ها ماه مانده است

گفتند یک درنگ بهارانه داشتی

قولی ست از قدیم در افوا مانده است

یک واحه بود ناحیه مان در مسیر تو

بر جاده رد سیر الی الله مانده است

اینجا نماز خوانده ای این طور گفته اند

حسی غریب در نفس« چاه» مانده است

در پرده ی بهار، احادیث چشم توست

آیینه در ورق ورق آه مانده است

کی ناشناس رد شده ای از دیار ما؟

بر نخل ها ستاره از آن گاه مانده است

وا می کند سپیده دم آغوش بر حرم

 چشمم کنار پنجره بر راه مانده است

شاید شهیدجذبه بارانی ات شود

جزء پرندگان خراسانی ات شود


حج قبول جز مگر از این مسیر هست؟

جز اقتدا به آینه نص غدیر هست؟

باران کدام رویش، بی رخصت تو داشت

جز سایه ات بهار کجای کویر هست؟

عیدالرضای تو هیجان شکفتن است

جشنی از این بهارتر امکان پذیر هست؟

تو آمدی مدینه ولی سوت و کور ماند

آخر کجا شبیه تو بدرالمنیر هست؟

این کشور شماست خراسانی ات شدیم

این فیض را کجای دو عالم نظیر هست؟

ای اهدنا الصراط خدا دست های تو

سویت چقدر هق هق «دستم بگیر» هست

در مسجد الحلال نگاهت نشسته ام

یک تکه ماه سهم دلم ناگزیر هست؟

آیینه تر از این مگر آخر اصول هست؟

جز بر مدار چشم تو حج قبول هست؟

 

این بند آخر است که یک جور دیگرم

نی نامه ای که شور به پا کرده در سرم

ترکیب بند نیست کبوتر کبوتر است

مثل دو تکه ابر خودش می رود حرم

دستی تکان نمی دهی به این بند آخرت

شعری که روی دست به ایوان می آورم

مجلس تمام و روضه چشمم شروع شد

مجلس تمام و گریه ی گل های پرپرم

شمس الشموس! قبله هشتم! که کرده ای

 باز از همیشه های خدا آسمان ترم

عین زیارت است نمازم به مدح تو

این را هزار مرتبه سوگند می خورم

باران گرفته است دلم روبروی تو

اشکم شنیدنی ست در این بند آخرم

حس می کنم در آن هیجان ظهور را

اینجا لبالب از کلماتی معطرم

آقا مرا به خیمه ی موعد می بری؟

لب تشنه ی نوازش بالی از آن درم

گفتی که سنگ فرش خیابانش آینه

نرگس به نرگس است در ایوانش آینه



[1] - اشاره به قصیده جاودان مدارس آیات دعبل

[ یکشنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ] [ 11:35 ق.ظ ] [ محمد حسین انصاری نژاد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 413742