تقدیم به آخرین موعود(عج الله)
کجای وسعتی از آفتاب گردانها
نشستهای به تماشای ما پریشانها؟!
کجای این شب مهتاب میزنی لبخند
به روی مزرعه ی آفتاب گردانها
چقدر عقربههاشان به سمت خانه ی توست
به وقت شرعی خورشیدیات گل افشانها!
شهید باغ اشارات چشمهای تواند
که ماندهاند در اوصافشان غزل خوانها
تمام جاده چراغانی نفسهایت
پر از ورق ورق اردی بهشت، گلدانها
زمین قلمرو گلهای آفتابی توست
زمان پر از هیجان شکوفه بارانها
دوباره دست تکان میدهی به سمت بهار
دوباره شور شگفتی است در نیستانها
کنار تپة نرگس مسافری میخواند
خوش است با تو تماشای گل به دامانها
ولی مضایقه کرد آسمان تبسّم را
نمانده بوی کبوتر به زیر ایوانها
درا که تفرقه تعطیل کرده عاطفه را
پرندگان پراکندهاند انسانها!
کجاست سمت سحرزای خیمه ی سبزت
کجاست فرصت گل چیدن از فراوانها؟!
بهار میرسد از راه تازه مثل ظهور
و در ادامه ی نامت گرفته بارانها!
۱)
می نوشم از دست سحرزایت شرابی
در استکانم طعم قرص آفتابی
حس می کنم در هر رگم اردیبهشتی
سهم ورق های دلم آیینه، آبی
حس می کنم بوی تو از سمت نشابور
در هفت فصل عاشقی فصل الخطابی
در چشم هایم چرخش "عین القضاتی"
در لحظه هایم یک نیستان التهابی
در سایه سار چشم هایت می نویسم
با خط نستعلیق گیسویت کتابی
دست مرا بالا ببر باید بچینم
ناگاه زنبیل تمشک آفتابی
باید بچینم یک بغل اشراق شب بو
تا بشنوم از آسمان امشب خطابی
دف می زنی و می روم آن سوتر از ماه
از شهپر جبریل می گیرم گلابی
در سینه ام یک قونیه باران اشراق
ای شمس تبریزم برانگیز انقلابی
۲)
نخستین کس که در مدح تو شعری گفت آدم بود
علیرضا قزوه
تجلی کرد دستی پرده بالا رفت آدم را
در آن تاریک روشن ها تبسم کرد عالم را
هوس بارید شیطان پشت گندم زار می خندید
هبوط ناگهان در ناکجا افکند آدم را
نگاهی کرد آدم خیره بر بام بلند عرش
در آنجا دید چرخاچرخ ارواح مکرم را
خدایا توبه آیا قبول افتاد؟ آدم گفت
بگیرم دامن سبز کدامین اسم اعظم را؟
خطاب آسمان: آدم تماشا کن، کشید آن گاه
سرانگشت خدا تصویری از ظهر محرم را
ازل بود و مسیح از اضطرابی سرخ می لرزید
ورق می زد نفس های شهید باغ مریم را
سپس باران گرفت و توبه آدم قبول افتاد
شکوه گریه اش آن جا پدید آورد شبنم را
تمام کشتی پیغمبران ساحل نشین او
به زیر بادبانش بر می افرازند پرچم را
به بام منبری از نی نزول سوره کهف است
و رستاخیزی از اعجاز، قرآن مجسم را
قلم اینجا رسید و خون به بیت آخرم افتاد
در این ظهر عطش آتش به موج دفترم افتاد
زیتون زارهایت
شکوفه خیزترین فرصت بهار
و جنگل بید مجنونت
با خون گلوی بریده ی لیلی ها
مدار هزار کهکشان ستاره سرخ است
دنباله دار
ترانه های شبگردت را
موج موج مدیترانه
تشییع می کند
و چکه چکه سوگواره هایت را
در خلوت بی نشانه ترین قبرهایت
تکه
تکه
تکه
ابر!
بگذار دست های کوچک "سمرا" را
چرخ های بی رحم بولدوزر
مچاله کند
و گونه های خونی "عدنان" را
بمب های فسفری
باغ لاله
بگذار تا بی شکوفه بماند
کوفه
و سنگ صبور چشم های علی باشد
چاه
و رنگ پریده گواه غربت شقایق هایت
ماه
آه!
این روزها نابرادران عرب
شانه به شانه ی شریح قاضی ها
از پله های خون تو بالا می روند
و زیر کسای کاخ سفید می چرخانند
شمشیرها را
به زیتون زارهایت سوگند
می شنوم نفس های سپیده را
و از گل قطره های خونت
آفتاب!
به کبوتران خونین بال غزه
شب ستاره شمردن به بام شهر شماست
و ماه، مرثیه خوان تمام شهر شماست
شکسته میشنوم شیشههای بغض زمین
که روی آینهی صبح و شام شهر شماست
صدا صدای نفسهای خشم شعلهورِ
پلنگ شب شکن انتقام شهر شماست
صدا صدای قنوت ستارگان شهید
که سهم حنجرههاشان سلام شهر شماست
به رنگ العطش خیمههای عاشورا
پر از شکوفهی سرخ قیام شهر شماست
دو دست کوچک «سمرا» شکفته سنگ به دست
کنار پنجرهی ازدحام شهر شماست
نماز ظهر عطش را چه سرخ زمزمه داشت
که اقتدا به شقایق مرام شهر شماست
به زیر تانک، ورقهای باغ لالهتان
که خط خون خدا را ادامه شهر شماست
و کوفه غیر شقاوت کمی شکوفه نداد
به چاه، خطبهی آه امام شهر شماست
تکان نخورد کلاه " شریح قاضی" ها!
که خون فاجعه شرب مدام شهر شماست
و از نگاه کبوتر ستیزشان پرواز
همیشه های خدا اتهام شهر شماست
پس از معاهده ها گرم رقص شمشیرند
ولی حماسهی گلگون پیام شهر شماست
قسم به سورهی زیتون به آیه آیه بهار
دوباره قرعهی سبزی به نام شهر شماست
به رکریا اخلاقی و غرل های بیاد ماندنی اش
کسی آهسته می خواند ورق های تماشا را
هزار آیینه میگیرد تبسم های دریا را
صدا از کوچه باغ روشن اشراق می آید
که میخواند به گوشم سوره ی سبز تماشا را
صدا پژواک تسبیح شقایقهای تجریدی است
که گسترده است اینجا جانماز اطلسی ها را
صدا با خود مرا تا آبی اوقات باران برد
سپس فواره ای شد سایه روشن های زیبا را
صدایش طعم شب های خلیج عشق میریزد
و طرح نی لبکهای جنون نا شکیبا را
کدامین مرغ آمین پشت پرچین خیال اوست
که در هر واژه میریزد شهود باغ معنا را
و در موج غزلهایش خدا را میتوان حس کرد
به ادراک تبسمهای گل تا می برد ما را
از آن بالا صدایم کرد میگویم ببخش ای خوب
درو کردم شبی بال و پر خورشید پیما را
چقدر آن روزها تعطیل کردم آسمانم را
و آونگ هجوم باد فانوس خدایا را
چقدر آن روزها مصلوب شد در من مسیح عشق
دلم ناقوس شد یکشنبههای بی کلیسا را
ولی تا با شکوه لحظههایت آشنا گشتم
فراسوی افق های شکفتن مینهم پا را
نشستم زیر باران اشارات سحرزایت
از این آیینه باید آفتابی دید فردا را
این روزها چقدر تهی از ترانه ایم
غرق غروب زندگی شاعرانه ایم
تا چشم کار می کند این روزها کلاغ
در معرض هجوم سیاه زمانه ایم
موسیقی ملایم باران و برگ کو؟
چون شیشه های سرد سکوت شبانه ایم
تقویم ها ورق ورق اندوه کاغذی
افسرده پشت میز مه آلود خانه ایم
این روزها به هیچ فقط فکر می کنیم
این روزها که سخت تهی از بهانه ایم
پشت چراغ قرمز شهر شلوغ باز
فکر درنگ حوصله رودخانه ایم
اینجا چقدر عقربه ها نیش می زنند
انگشت اتهام جهان را نشانه ایم
اینجا که هرچه پنجره تعطیل می شود
هفت آسمان گریه به دنبال شانه ایم
در ما گلوی زنجره زنجیر می شود
بغض هزار سهره بی آشیانه ایم
انگورهای وسوسه چشمک نمی زنند
بی پرسه شب و هیجان فسانه ایم
بر پشت بام خیره به ابهام جاده ها
محو کدام معجزه از بی کرانه ایم؟
: آنک مسیح رو به افق های دور دست
چشمم به راه حادثه ای عاشقانه است
این پنج شنبه ها
این پنج شنبه ها که به پاییز می رسند
از برگریز حادثه لبریز می رسند
پشت شتاب ثانیه ها پیر می شوند
بی تو پر از شقاوت پاییز می رسند
کابوس ها که خواب مرا تیغ می کشند
هر لحظه، بی ملاحظه، یکریز می رسند
تق تق، کسی ست پشت در، اشباح شیشه ای
انبوه، مه گرفته، غم انگیز می رسند
شاید جریمه هوس کال آدمند
این لحظه ها که وسوسه آمیز می رسند
دست خودم که نیست غزل های تازه ام
شیدایی قلندر تبریز می رسند
شاعر گریست خسته کنار پیاده رو
آن چشم های حادثه جو نیز می رسند!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اتفاق زرد
حکایت تصادفی که از آن جان به سلامت بردم
بر شیار دره عکس اتفاقی زرد افتاد
بعد از آن کابوس غمگین، نعش چندین مرد افتاد
در هیاهوی شگفت بوق ممتد و نفسگیر
بر سرم آواری از انبوه برگ زرد افتاد
بی صدا می افتد از تقویممان هر روز برگی
برگ باقی مانده اش هم بی برو برگرد افتاد
سنگفرش جاده ای را اتفاقی طبق معمول
بر ستون تسلیت تنها نگاهی سرد افتاد
بین کابوس هراس انگیز، چشم خونفشانم
ناگهان بر ازدحام مردم بی درد افتاد
ساعتی پیش اضطراب و ریزریز شیشه اما
باز عمر تازه سهم این خزان پرورد افتاد
انتظار ۱ «تقدیم به آخرین موعود(عج)»
کسی می خواند از آن بالا مزامیر زبورش را
هزار آیینه روشن کرد فانوس ظهورش را
مسیح از آسمان ناگاه پای جمعه روشن کرد
چراغ انتظار جادههای سوت و کورش را
«نُرید اَن نمن...» بوی بهار ذوالفقار اوست
تمام آسمان چشم است باران عبورش را
بقیع ناشناس او ، کلید باغ یاس او
بغل وا میکند آن ناگهان سنگ صبورش را
نسیم خانه زاد خیمه گاه حضرت موعود
بیاور دست کم عطر نفسهای ظهورش را
***********************
انتظار 2
فردا کسی می گشاید، دروازهی آسمان را
دستی به گل مینشاند، پس کوچههای جهان را
میآید آری سواری، سبز شقایق تباری
من خواب دیدم –خودش بود- ، آن آبی بیکران را
می افتد از آسمان سیب، بر خالی سفرههامان
آنگاه تقسیم لبخند، این قحطی آب و نان را
آی آنکه آبی ترینی، روح زمان و زمینی
فانوس چشمم براه است، آدینهی ناگهان را
می بینمش ایستاده، پشت مهآلود جاده
میپاشد از دورها آب، یک گنبد بینشان را
تبر به ذهن زمین
به پرندگان مظلوم فلسطین
دوباره پنجره هایی شکسته ماند و غروب
پرندگان حزین، دسته دسته ماند و غروب
گرمب...بمب...گرمب...انهدام پنجره ها
تمام دهکده در خون نشسته ماند و غروب
وزید گرگ و گلوی هوا نشانه گرفت
دو تکه ابر و همین...شهر خسته ماند و غروب
پرندگان اهورایی آسمان خشکید
تبر به ذهن زمین نقش بسته ماند و غروب
به ماه چشم بدوز امشب ـ آه ـ کودک من
نثار چشم تو قاب شکسته ماند و غروب
کسی می آید از این راه جاده منتظر است
قسم به عصر ببین ایستاده منتظر است
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شاعر و دادگاه
فردا تو و دادگاه شاعر
سنگینی صد نگاه شاعر
با یک چمدان شکستنی ـ بغض ـ
باید بزنی به راه شاعر
بر صندلی تکیده ی پارک
می افتی خسته، آه شاعر
این سقف بدون یک پرستو
چشمت را سر پناه شاعر
چون کولی خسته می سرایی
در پرسه شامگاه شاعر:
از شهر کبود قحط باران
از حادثه ای سیاه شاعر
پرونده یک پرنده مفتوح
آویزه قتلگاه شاعر
پرواز به ذهن ما فرو مرد
در پیچ و خم گناه شاعر
با آن که جنازه غزل هاست
بر پنجره پگاه شاعر
دفترچه خاطرات بردار
بنویس نگاه، ماه شاعر
پرنده
به پرندگان مظلوم فلسطین
تکفیر می کنند تبار پرنده را
تشییع می کنیم بهار پرنده را
بمب افکنان خشم به آتش کشیده اند
جغرافیای سبز دیار پرنده را
شب کورها ـ حقارت مردابی سیاه ـ
آتش زدند دار و ندار پرنده را
در گیر و دار حادثه مصلوب می کنند
تنها ترین مسیح تبار پرنده را
بر ریل های یخ زده حاشور می زنند
تصویر مرگ و سوت قطار پرنده را
اله اکبر از گلوی زمین غنچه می زند
سر می دهیم تا که شعار پرنده را
آتش! دوباره ثانیه ها رنگ خون گرفت
باید گریست شعر مزار پرنده را
کابوس
سر می نهم به شانه دیوار پیش رو
محو غبار پنجره تار پیش رو
گیسوی خواب های مرا چنگ می زند
کابوس یک ستاره تب دار پیش رو
سقف گلین خانه کبود از کلاغ شدافتاد پای کوچه سپیدار پیش رو
تا جیغ می کشد زنم از خواب می پرم
حس می کنم به دور گلو دار پیش رو
سوت قطار برسد از بهت جاده ها
با کوپه کوپه قهوه و سیگار پیش رو
شب مرد بعد از آن همه کابوس این غزل
یک تکه ی تکیده ی افکار پیش رو